|
سلام دوستان جاتون خالی چند هفته پیش رفتیم دریا.همون موقع که هوا حسابی خوب بود موقعی که رسیدیم لب دریا قیافه هامون دیدنی بود. من: حمید: و حتی حسام: عجب صحنه هایی بود.خانمها که قربونشون برم اصلا روسری نداشتن و شلوارک پاشون بود. اقایون هم که بخدا اگه بدون شورت و مایو میزدن به اب بهتر بود ماشین رو بردیم تا نزدیک اب و همونجا نشستیم و چشم به مردم کم کم داشت یخ من باز میشد. یه ۲۰۶ اومدن نزدیک ما . توش چند تا پسر بودن.کلی با خودشون عشق میکردن. سریع لباساشونو کندن و زدن به اب من: حمید: یه عده هم داشتن تو اب توپ بازی میکردن حمید نشست و من و حسام همینجور کنار اب ورجه وورجه میکردیم.هی میرفت طرف اب و من سریع میرفتم میگرفتمش که یه موقع موج نیاد ببرتش یهو یه پسره اومد و گفت اقا کوچولو بیا بریم تو اب. من: داشتم سکته میکردم.همون موقع هزار تا فکر رو سرم راه میرفت اگه یهو تو اب ولش کنه؟ اگه یه موج بیاد زیر پاش خالی بشه اگه یهو حسام از دستش سر بخوره تا خواستم داد بزنم که بابا بچم رو بیاررررر.یهو حسام خودش ترسید و گریه افتاد اونم اوردش و دادش به من یه چند تا پسر کنارمون بودن و داشتن یه گودال میکندن.بعد یکی از اونا رفت تو گودال. روشو پر کردن از شن و ماسه .جوری که فقط سرش بیرون بود.اینقد جالب شده بود البته حمید زیاد نمیزاشت نگاه کنم حمید:عزیزم به نظرت تیپم قشنگه؟ من:وای حمید اون پسره رو ببین.به نظرت شورت پاش نمیکرد بهتر نبود؟؟؟ خجالت نمیکشه اینجور لب ساحل راه میره؟ حمید: حمید:عزیزم بهتر نیست بریم خونه استراحت کنیم؟ من:حمید بریم ما هم با اون پسرا تو اب توپ بازی کنیم؟ حمید: یه خانمه با شوهرش و پسرش از کنارمون رد شدن.شوهرش کلی ریش و سبیل داشت خانمه هم چادری بود یهو متوجه حمید شدم که داره بهم اشاره میکنه که پاهای خانمه رو ببین میدونین چه جوری بود؟ پابرهنه بود با جورابای مشکی .از اونایی که مامان بزرگا میپوشن و خیلی کلفته. جورابا از زانوش کوتاه تر بود.با یه شلوارک قرمز جیغغغغغغ که بالاتر از زانوش بود بعد کلی از پاهاش هم معلوم بود. حسام رو هم لخت کردیم و با حمید بردیمش تو اب.البته با ترس و لرز زیاد. اونم کلی حال میکرد. خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت.البته فک نکنم حمید بازم من و ببره دریا موقع برگشت هم اصلا دلم نمیخواست برگردم حمید: من: اینم از مسافرت ما البته یه چند روز پیش از حمید پرسیدم که کلی دلم واسه دریا تنگیده. انونم با من هم عقیده بود بازم دریا
سلام به همه دوستای عزیزم حال و احوالتون چطوره؟ من که همچین نرمال نیستم. حسام و حمید هم خوبن ۱:اخر همین ماه عروسیه ابجی بهار هستش ۲:قابل توجه اونایی که خبردار نشدن اینکه بنده جاری دار شدم ۳:کمربند زرد کنگ فو رو گرفتم. راستی کامی بالاخره درست شد.مانیتور من از این باسن دارا بود .واسه سالگرد ازدواجمون حمید ال سی دی سفارش داده بود.اوردن دیدیم کوچیکه و رفتیم باز دوباره بزرگش و سفارش دادیم البته به همین راحتی که نوشتم نبود ها هر کدوم ۲ هفته بیشتر معطلی داشت.بعدش صفحه کلید کار نمیکرد. یعنی همه جا کار میکرد الا خونه ما.اخه اونو هم عوض کردم و مهتابی دار سفارش دادم. شبا که می اومدم نت پدر چشام در می اومد. خلاصه یه عالمه هم معطلی واسه صفحه کلید که اخرم خودش خود به خود درست شد کشیدم بعد نوبت رسید به ویروس های عزیز که حسابی پیشرفت کرده بودن در حد تیم برزیل جوری که ویندوز بالا نمی اومد خلاصه دایی جونم یه خونه تکونی حسابی روش انجام داد تا الان که بنده در خدمتم بعله این بود شرح حال نیومدن من. یه چیزی بگم نمیخندین؟؟؟نخندین هااااااااااااااا!!!!!!!!!! انگشتم درد میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!خنده نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب اخه نمیتونم بنویسم!!!! بازم خنده نداشت؟؟؟؟؟اخه حسام گاز گرفت!!!!!! اینقد بلا شده.بچه هنوز ۲ سالش نشده تا یکم که ازش کار میکشم میگه بسه خسته شدم بعد میره یکم میشینه و زود بلند میشه میره بازی میکنه اهان یه چیز دیگه هم اینکه ارزوی گفتن مامان و بابا رو به دل من و حمید گذاشته!!!!! اسممون رو صدا میکنه!!!!!! امشب کنترل تلویزیون و کلیدهای حمید و گوشی موبایلم گم شده بود. کنترل و گوشی زیر بالشت مبل بود اما کلید!!!!!!!!!از اون طرف زده بود به در حال!!!! از فضول کاریهاش هر چی بگم کم گفتم راستی این اپ رو سیو داشتم . اهان یه چیز دیگه هستی جونم خیلی خوشحالم که برگشتی. و باز هم یه چیز دیگه اینکه ارتا جون جیگرممممم اون یکی شماره قدیمیتو حذف کنم؟ الهه جون من تو رو ای لاو یوووو مراقب خودتون باشین خیلی زیادددد فعلا بای بای
سلام به بچه های گل
اول اینکه با اجازه شماها اینجانب قراره که از این به بعد بیام.(کلی ذوقیدم) همچین بگی نگی یه کوچمولو سرم خلوت شده گفتم زودی یه پست بزنم و ببینم کی میاد و بهم سر میزنه و میفهمه من اومدم. راستی فردا امتحان کمربند دارم.خدا کنه قبول بشممممم الان حسام رو بغلمه و نمیزاره ساعت هم از ۳ گذشته ۳ شب هااااا.این بلگفا هم امشب حسابی قاطی داره .نمیزاره یه دلی از عذا در بیارم فقط تونستم برم اپ های مستانه رو بخونم.واسه کسی هم نظر نمیزارم ببینم معرفت کی زیاده بعد چند روز میام و از همتون دیدن میکنم وووووووو الان یه چیزی دیدممممممممممممم. الهه جون قربونت برم من چقد خوشحال شدم وبلاگت و دیدممممممممممممم خیلی گلی خانمییییییی.چه کار خوبی کردی.میام پیشتون بای بای خدایا امتحان کمربند فردا قبول بشمممم.یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۱ ساعت بعد نوشت:اومدم و اپ های همتون رو خوندم مستانه جون .البرز خان جون.ارتا جونمممم.محمد عزیز و خیلی های دیگهههههههه میدونین از دلشوره زیاد خوابم نمیبره.راستی حسام هم خوابید. اهان اینو میخواستم بگم که بعد از چند روز نیایین و دعا کنین که اره ایشالا تو امتحان کمربند موفق بشی.اگه این جمله رو ببینم پوستتون رو میکنم چون وقتی که شما بیایین وبلاگم احتمالا من دارم امتحان واسه کمربند مشکی رو میدم
سلام بچه ها بعد از یه مدت اومدم اپ کنم هاااااااااااااا.اما اصلا حس و حالش نیست خوب تقصیر من نیست .تقصیر این شکممه. لامصب یادم هم نمیره و برم یه لقمه غذا بخورم. نه اینکه همیشه عادت داشتم و هی وقت و بیوقت یه چیزی میخوردم. البرز جون در جریان پر خوری های بنده هستن اونم بعد از ۲ سال روزه خوری.حسام هم خوابیده طفلی.کاش اون بیدار بود حداقل یه خورده سرگرمم میکرد. دیروز جاتون خالی رفتیم یه روزه شیروان.یکی از نماینده های حمید اونجاست و باغ دارن کلی خوش گذشت هر چند که از میوه هاشون فقط سیب مونده بود و موقعی هم که ما رفتیم اخرین چین بود.ولی خوب باز رو درختا چند تا سیب بود.چه حالی میده از تولید به مصرف وای الان اون سیبای خوکشل دارن به من چشمک میزنن و میگن ساراااااااا بیا مارو بخوررر برم کتلت درست کنم حد اقل سرم گرم بشه راستی مستانه هم احتمالا دوشنبه یا سه شنبه بیاد.تاتا جونمممممم هم همچنان گرفتاره اااا تازه الان فهمیدم که هنوز تو نت هستم و یادم رفت از نت بیام بیرون الکی الکی از کارتم رفت.ووووووووووو سرم داره گیج میره. البرز خان جون اومدم و دیدم اپ کردی و خوندم اما نشد که بیام نظر بدم. میام پیشتون .البته در اولین فرصت شاید از این به بعد هم زود زود اپ کردم.البته روی حرفم زیاد حساب نکنین.شاید!!!!
سلام بجه ها خوبین همگی؟ اول بزارین از تاتا جونمممممممممم که قربونش برم من کلی تشکر کنم بابت زحمتی که واسم کشید.مرسی تاتا جونم خیلی گلی خانمی بعدشم اینکه به سارا جونمممم که شده خاله سارا بگم که تاتا جونمممم که بازم قربونش برم من سلام زیاد بهت رسوند و گفت که دلش کلی تنگیده البته نه تنها واسه من و تو هاااااا....واسه همه بچه ها تنگیده راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!یکی وبلاگ رختکن خاطرات تاتا جونم رو دوباره راه انداخته.اشتب نگیرین ها اون تاتا نیست.تاتا حذفیده بود.یکی دیگه گرفته زودی فعالش کرده انگار. خلاصه اینکه تاتا جونم نیست.ایشالا اونم به زودی زود میاد..... بازم مرسی تاتا جونمممممممممممممممممممممممممم(بوس بوس بوس) الان یک هفته ایی میشه که نرفتیم کلاس کنگ فو.استادمون مسافرت رفته. من و بچه ها کلی قصه میخوریم واسه هفته دیگه.چون دوباره چون یک هفته نبود کلی سخت میگیره و تمرینهامون و بیشتر میکنه و اون وقت سارا میمونه و بدن کوفته و گرفته از الان دلم واسه خودم میسوزه و درد رو احساس میکنم. ببخشید که نمیتونم مثل قبل بیام بهتون سر بزنم.اخه یه پام خونه خودمه و یه لنگ دیگم خونه مامانم اینا.مامان خانومم دستور فرمودند که این چند وقته که حالش نرمال نیست من هر روز برم اونجا تا حسام رو ببینه و کلی انرژی مثبت بگیره.به قول خودش حسام که پیشش باشه همه چی یادش میره....وضعیت ما هم شده اینکه هر روز برم اونجا و شب برگردم.البته بیشتر شبها هم همونجا میخوابیم. پنج شنبه و جمعه عروسی پسر خالمه...ووووووووو چقد خوش بگذره ....جاتون خالی!!!! راستی تا بحال به غذا خوردن گربه دقت کردین؟؟؟؟؟وا خنده نداره که؟ خوب الان یادم افتاد دیگه تو حیاط مامانم اینا دوتا گربه هی میاد و میره.البته دیگه نمیره...بس که داداشهام بهشون میرسن و هی بهشون گوشت میدن.والا خودمون هر روز گوشت نمیخوریم که اونا میخورن..... خلاصه اینکه داداش کوچیکم براشون یه بال انداخت...خدمتتون عرض شود که جناب گربه مادر و فرزند هستن و اسم بچه گربه تامی هستش!! خوب داشتم میگفتم..این گربه طفلی اینقد زحمت کشید تا این گوشت رو خورد!!!!!!!! دلم میخواست دهنش و وا کنم و گوشت رو فرو کنم تو گلوش. اینقد این استخون رو با دندوناش فشار میداد تا ریز بشه....طفلی خیلی دلم واسش سوخت. اخر نوشت(بچه ها جونم ببخشید که نیومدم خبرتون کنم.اخه ساعت ۳و ۴۸ دقیقه هستش و منم حسابی خوابم میاد) اخر اخر نوشت(سارا جونمممممم اومدم وبلاگت و خواستم سلام تاتا جونم رو بهت برسونم که کد باز نشد.)
|
درباره وبلاگ
سلام . من سارا هستم متولد سال 12/5/1364 . متاهلم .
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 پيوندها
ابجی بهار |